دخترکی معصوم و بی گناه به نام رها!!!

به جرم کدامین گناه!!!؟
انسانیت رها شد!!!؟

نگاه معصومانه اش هنوز عروسک های خیالش را داشت دنبال می کرد
که
در آینه خود را عروس دید
چقدر با خودش غریبه بود
رها دنبال خود می گشت
دنبال دنیای کودکی هایش
که او را از دنیایش گرفتند
و به ناگهان دستانش در دست شمر که لرزش دستان خود را داشت در التماس نگاه هایش میان گریه ها و نگاه های پر از التماسش از او گدایی می کرد
چقدر سخت است تمام خود را گدایی کردن!!!
چقدر درد دارد و سوز تمام خود را التماس کردن!!!
سوزی شبیه تازیانه ای محکم…
شبیه شلاقی که هر دم تنت را می زند…
چیزی شبیه هر لحظه مردن و مردن و باز زنده شدن و باز مردن…
آری
چه کابوسیست تمام خود را از خود ربودن!!!

رها!!!

آری
دخترکی معصوم و بی گناه به نام رها!!!

از کدامین رها باید گفت…
از کجای فاجعه ها باید نوشت…
از تکرار کدامین داستان های تلخ کودکان این سرزمین باید نوشت و نوشت و فقط خواند و خواند و باز نوشت و نوشت…
این همه نوشتن تا به کجای تکرار تلخ این حادثه ها!!!
تا به کجای خواندن و اشک ریختن ها و کاری نکردن ها!!!
حقوق کودکان ما کجا رفته است!!!
زیر چنگ ظلم !!!
زیر چنگ آزار!!!
زیر امضای چک های سفید که هنوز با عروسک هایشان بازی می کنند که عروسشان می کنند!!!
در ازای پول!!!
پولی که انسانیت را با آن نقد می کنند در قبال هرزگی!!!

در قبال لگد مال کردن انسانیت!!!
در قبال هوس!!!
در قبال مرام و مردانگی و شرفی که راحت فروخت و فروخته شد!!!
پر از دردم
برای کودکان سرزمینم
برای نگاه هایشان که پر از التماس است و نگرانی…
صدای کودکان سرزمینم دیگر قهقهه های خندیدن نیست!!!
فریاد است و التماس!!!
درد است و درد است و درد!!!

در کجای نا آبادی ها ایستاده ایم!!!
در کجای داستان یکی بود و یکی نبودها خوابمان برد!!!
که رها و رهاها را پول برد!!!
هوس برد!!!
نامردی برد!!!
و انسانیت در قبال پول راحت فروخته شد!!!
اسکناس ها شدند تخت خواب زبر دخترک های بی گناهی چون رها!!!
شدند برده ی شب های کابوسین در آغوش شمریان!!!
شمرهایی که نام مرد و مردانگی را خط زدند و دور زدند مردانگی را!!!
شدند کابوس!!!
شدند درد!!!
شدند رنج!!!
شدند دیو!!!
و چقدر داستان تلخ این روز و شب ها برای کودکانمان شبیه داستان دیو و پری شده است…
وحشت کابوس هایی که رژه ی حادثه های تلخش خواب شب را بی خوابی و بیم کرده است…
رها!!!
رها در چنگ شمر…
رها!!!
رها در دست درد…
رها!!!
رها در میان هقهق گریه و وحشت تنی هوس آلود در چنگ شمر…
تنی چنگ خورده…
تنی لرزان…
تنی معصوم…
بردگی!!!
به قیمت اسکناس هایی که شرف و ناموس و مردانگی را فروخت در قبال تن دخترکی بنام رها!!!
رهای این فاجعه ی تلخ و دردناک را چه کسی به دنیا آورد!!!

دخترت را در قبال پول فروختن!!!

عرق شرم نریخت!!!

نامش پدر بود یا مادر!!!

که قداست این دو نام را باید از آنان گرفت…
پدر !!!
مادر!!!
قداست دارد!!!
قداستی به قیمت جانی که بدر می شود اما
تن معصوم کودکش را هرگز نمی فروشد
اما
خیلی راحت و بی پروا فروخت!!!
نه!!!
نه!!!
نه!!!
نام آنان پدر و مادر نبود!!!

دخترت را در قبال پول فروختن!!!

در کجای این جهان ایستاده ایم!!!

که چشمها نابینا شده است
کودک همسری!!!
در قبال اسکناس ها از دنیای کودکی رانده شدن!!!
و
تو را در کجای نا آبادی های این نا کجا آباد زیر چنگ شمریان باید بیرون کشید ای تو کودک معصوم که هقهق گریه هایت خواب جهان را بر هم زده است
جز آنان که در خوابی عمیق فرو رفته اند که تو را در قبال اسکناس هایی فروختند که شرافت در آن شد بی شرف شدن!!!
فقط پشت لب سبز کردند
بی آنکه بدانند مردانگی شرف می خواهد…
پشت لبی که نمایش بر پشت لب هایشان انگار زیادی اضافیست…
حقوق کودکانمان را چه کسی خواهد گرفت!!!؟
این همه ظلم تا به کجا…!!! ؟

 

#نویسنده وروزنامه نگار فعال اجتماعی
نگاربیگ زاده

ممکن است شما دوست داشته باشید بیشتر از نویسنده

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.